close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه و آموزنده
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

 

داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار

 
 
گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!
ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید ...




ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه و آموزنده، داستان عابد، داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار، داستان عابد و ابلیس،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 83

[ شنبه 04 دي 1395 ] [ 10:30 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر

 
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد...




ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر، داستان شاهزاده، عارف، سه عروسک،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 79

[ شنبه 04 دي 1395 ] [ 10:18 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

 

✔️داستان کوتاه (معرفت در درون تو است)

 

📕شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.

 

مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»

 

استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت: آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. 

فکر می کنی اهل معنویت است؟

 

تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که

در دیار معرفت امور ظاهری هیچ اهمیتی ندارند.






طبقه بندي: ----، موفقیت، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، شاگرد و استاد، معرفت، داستان کوتاه و آموزنده، معرفت در درون توست،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ پنجشنبه 09 ارديبهشت 1395 ] [ 16:1 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

🔱 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم 🔱

توبه

🌀 مردى با خانواده خود سوار بر كشتى شد و به دريا سفر نمود .

کشتى در وسط دريا در هم شكست جز همسر آن مرد تمام سرنشينان كشتى غرق شدند زن روى تخته پاره كشتى نشست و امواج ملايم دريا آن تخته را حركت داد تا به ساحل جزيره اى رساند زن در ساحل پياده شد و بعد از پيمودن ناگهان خود را بالاى سر جوانى ديد اتفاقا آن جوان راهزنى بود كه از هيچ گناهى ترس و واهمه نداشت .

🌀 جوان ناگاه ديد كه بالاى سرش زنى ايستاده سرش را بلند كرد. رو به زن كرد و گفت : تو جنى يا انسان ؟

زن پاسخ داد: از بنى آدمم !





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده، متفرقه،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه و آموزنده، داستان توبه، توبه،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 22

[ جمعه 03 ارديبهشت 1395 ] [ 10:38 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

حکایت


پسر کوچک و بداخلاقی بود که خیلی زود عصبانی می شد و موجب رنجش دیگران می گشت، روزی پدرش به او کیسه ای پر از میخ داد و از او خواست تا هر وقت کسی را ناراحت کرد با چکش یک میخ روی دیوار بکوبد.

روز اول سپری شد و پسرک ۳۷ میخ داخل دیوار فرو کرد. طی چند هفته بعد هروقت که سعی می کرد خشم خود را کنترل کند تعداد میخ هایی که روی دیوار می کوبید نیز رفته رفته کمتر می شد. سرانجام روزی فرا رسید که پسر کوچک دیگر عصبانی نشد و کسی را نرنجاند، وقتی پدرش از موضوع مطلع شد از او خواست تا هرروزی که قادر است هیجانات منفی خود را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بکشد.

روزها یکی یکی گذشتند و بالاخره روز موعود فرا رسید. پسر کوچک با شهامت به پدرش گفت: تمام میخ ها را از دیوار بیرون کشیده ام. پدر مهربانش او را با گرمی در آغوش کشید و وقتی که همراه پسر به سمت دیوار رسیدند به او گفت: پسرم کارت عالی بود اما به سوراخهایی که روی دیوار به جامانده نگاه کن. این دیگر همان دیوار سابق نیست.

او اضافه کرد: صحبت از روی عصبانیت و سخنان نیشدار همواره زخم هایی را برجا  می گذارد، اگر چاقویی را به قلب کسی فرو کنی و بیرون بکشی، دیگر مهم نیست چند بار بگویی متاسفم چون آن زخم ها هنوز آنجا هستند.

بیشتر مراقب رفتار و سخنانمان باشیم.






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:حکایت، داستان کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، میخ، دیوار، کیسه ای پر از میخ،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 15

[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 0:46 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما