close
تبلیغات در اینترنت
داستان عبرت آموز
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر

 
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد...




ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر، داستان شاهزاده، عارف، سه عروسک،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 79

[ شنبه 04 دي 1395 ] [ 10:18 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿

داستان عبرت _آموز

میگن شیطان با بنده ای همسفر شد

موقع نماز صبح بنده نماز نخوند •

موقع ظهر و عصرهم نماز نخوند•

موقع مغرب و عشاء رسید بازم بنده نماز بجای نیاورد•

•موقع خواب شیطان به بنده گفت: 

من با تو زیر یک سقف نمیخوابم چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان براین سقف نازل بشه که من هم با تو شامل بشم

بنده گفت تو شیطانی و من بنده خدا...چطور غضب بر من نازل بشه؟

شیطان درجواب گفت :

من فقط یک سجده اونم به بنده خدا نکردم از بهشت رانده شدم و تا روز قیامت لعن شدم در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری!!!






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده، متفرقه،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، شیطان، سجده نکردن شیطان، سجده شیطان، نماز، موقع نماز، سجده بنده،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 72

[ جمعه 05 آذر 1395 ] [ 20:5 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

 گنجشک و خدا

روزها می‌گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی‌گفت، هربار فرشتگان سراغش را می‌گرفتند خدا می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می‌کند. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام.
اما تو با طوفانی بی‌موقع آن را از من گرفتی! آن لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی. گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. صدای گریه‌اش ملکوت خدا را پرکرد.
پند :
گاهی‌اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما می‌شود، آیا تا به‌حال به‌دنبال علت اتفاق بوده‌ایم. شاید مصلحتی درآن نهفته باشد، و یا شاید خیری. پس برای بعضی از خواسته‌ها و آرزوهایمان اصرار نورزیم شاید این خواسته در آینده‌ای نه‌چندان دور تبعات ناخوشایندی را برای ما درپی داشته باشد…




برچسب ها:داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان گنجشک و خدا، گنجشک و خدا،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ 11:10 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما