close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه قرار عاشقانه
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

داستان کوتاه 

قرار عاشقانه


روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد

پس نامه ای به او نوشت و گفت:

“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …

از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت :

“ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت” در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی!؟

و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه!

آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!

دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده!

و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردوگذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت: نه ! اون می خواسته بگه:

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !

تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی!


♨️ قضاوت همیشه آسانست ، اما حقیقت در پشت زبان وقایع نهفته است .

♨️ چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران به تفسیر ی است که ما ، از آنها می کنیم ، و چه بسا که حقیقت ، غیر ازتفسیر ماست.






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، قرار عاشقانه، لیلی و مجنون، داستان لیلی و مجنون، داستان آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 14

[ دوشنبه 30 فروردين 1395 ] [ 18:34 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما