close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه:قیمت دین!
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

قيمت دين!

مقيم لندن بود. تعريف مي کرد که يک روز سوار تاکسي مي شود و کرايه را مي پردازد. راننده بقيه پول را که بر مي گرداند ، 20 پنی (پول خرد کشور انگلیس) اضافه تر مي دهد!

 مي گفت چند دقيقه اي با خودم کلنجار ميرفتم که 20پنی اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر، بر خودم پيروز شدم و20 پنی را پس دادم و گفتم: آقا ! اين را زيادي دادي ...

گذشت و به مقصد رسيديم. موقع پياده شدن، راننده سرش را بيرون آورد و گفت: آقا، از شما ممنونم. پرسيدم بابت چي؟ گفت: ميخواستم فردا بيايم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شود؛ اما هنوز کمي مردد بودم. وقتي دیدم سوار ماشين شديد، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر 20 پنی را پس داديد بيايم. فردا خدمت می رسیم!

 تعريف مي کرد:« تمام وجودم دگرگون شد، حالي شبيه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالي که داشتم تمام اسلام را به بیست پنی می فروختم!»






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 4
تعداد بازديد مطلب : 54

[ دوشنبه 23 شهريور 1394 ] [ 7:39 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما