close
تبلیغات در اینترنت
یک زندگی بهتر
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

 

 

عشق به زندگی بهتر

جوی کلارک، کسی که با دهانش نقاشی می‌کشد…

“باید به آن‌چه که نقاشی می‌کنید عشق بورزید” این باور جوی کلارک است. او بهترین روزهای زندگی‌اش را در میان باغچه و گل گذرانده و حالا، سال‌ها پس از درگیری با بیماری و ناتوانی، عشق او به رشد و پرورش گیاهان، به او الهام بخشیده تا در نقاشی‌هایش دید دلنشین‌تر و دقیق‌تری از گل و طبیعت ارایه دهد.

جوی در بچگی به علت بیماری مادرش که به نوعی اختلال نادر دستگاه عصبی مبتلا بود با مشکلات فراوانی روبه‌رو شد. او نمی‌دانست که این بیماری ارثی است. زمانی که می‌خواست خود را برای امتحانات آماده کند، متوجه شد که پاهایش به شکلی غیرمتعارف رشد می‌کنند.

گرچه یک ارتوپد پیشنهاد آغاز درمان را داد ولی دخترک به دنبال درمان نرفت چون مادر او آن‌قدر از بیماری خود رنج می‌برد که نمی‌خواست باور کند دخترش هم به همین بیماری مبتلاست. مخالفت مادر با تشخیص پزشک آن‌چنان شدید بود که دیگران هم موضوع بیماری جوی را فراموش کردند و دلیل دیگری که نگرانی جوی را برای ورم پاهایش برطرف کند مطرح کردند مادر جوی همسری نداشت و از نظر مالی حمایتی در کار نبود، در نتیجه وضعیت او به طرز خطرناکی رو به بدتر شدن گذاشت. جوی تصمیم گرفت که وظیفه کسب مخارج خانه را به عهده بگیرد. در نتیجه ترک تحصیل کرد و در یک باغچه پرورش گیاهان مشغول به کار شد.

زمان فراغت از کار، او کاملا در اختیار مادرش بود. همان‌طور که بیماری مادر پیشرفت می‌کرد، ناتوانی و احتیاج او افزایش می‌یافت. عاقبت جوی به جایی رسید که نمی‌توانست هم زمان از عهده کار خارج از خانه و مراقبت مادر برآید. به خصوص که بیماری خودش بر توان روحی او اثر گذاشته بود. مادر در یک خانه سالمندان پذیرفته شد و جوی و برادرش برای زندگی در کنار افرادی از خانواده به شهر دیگری نقل مکان کردند. در این‌جا او مجددا کاری در رابطه با پرورش گل و درخت برای خود پیدا کرد.

او می‌گوید: ”من واقعا عاشق کارم بودم ولی واقعیت این بود که دیگر نمی‌توانستم کفش‌هایی با اندازه عادی بپوشم.“

عاقبت او مجبور به پذیرفتن عمل جراحی بر روی پایش شد. این کار درد شدیدی را که در پا احساسمی‌کرد تا حدی تسکین داد. او هنوز بیست سال داشت و با نیروی جوانی ایمان داشت که به زودی سلامتی خود را باز خواهد یافت. او که سعی می‌کرد بیشترین لذت را از زندگی‌اش ببرد، در همین زمان ازدواج کرد.

آزمایشاتی که بر روی نمونه جدا شده از پای او انجام شده بود نشان داد که او همان بیماری مادر را به ارث برده است که باعث ناراحتی شدید او شد. علی‌رغم این مشکل، او تصمیم گرفت که زندگی خویش را تا حد امکان به شکلی کاملا طبیعی بگذراند. وقتی بیست و هفت سال داشت یک فرزند دختر و سال بعد یک فرزند پسر به دنیا آورد. زمان زیادی نگذشت که با ایجاد اختلاف زناشویی مجبور به متارکه شد. جوی به تنهایی مراقبت از فرزندانش را به عهده گرفت ولی این کار روز به روز مشکل‌تر می‌شد، زیرا او با پیشرفت بیماری و ناراحتی جسمی ناچار شده بود حتی برای حرکت در خانه از عصا استفاده کند. او می‌گوید: ”آن موقع که بچه‌ها کوچک بودند و من آن‌ها را برای خواب به اتاق بالا می‌فرستادم، برایم بسیار سخت بود. من حتی نمی‌توانستم خودم از پله‌ها بالا رفته و مثلا روی آن‌ها را بپوشانم، یا قبل از خواب شب بچه‌ها را ببوسم. مسایل بسیار کوچک دیگری هم در زندگی بودند که برایم هر لحظه سخت‌تر و سنگین‌تر می‌شدند، دیگر نمی‌توانستم در بطری‌ها را باز کنم یا چیزی را بپیچانم. این‌ها ساده است، اما برای من مشکلی سنگین و دایمی شده بود.“

روزهای مشکل‌تر زندگی او وقتی شروع شد که مجبور شد برای مدتی در بیمارستان بستری شود. در آن‌جا برای کمک به درمان او یک پایش را قطع کردند. جوی که دیگر قادر به مراقبت از فرزندان خویش نبود، ناچار بچه‌ها را به خانواده دیگری سپرد تا تحت مراقبت و سرپرستی آن خانواده در بیایند. سپس متوجه شد که قدرت حرکت دست‌هایش به سرعت رو به کاهش است و در ضمن پزشکان مجبور به قطع پای دیگر او هم شدند. بعد از دو سال پزشکان به این نتیجه رسیدند که دیگر نمی‌توانند کاری برای درمان او بکنند. او می‌گوید: ”بدتر از همه این بود که ناتوانی من به حدی رسیده بود که نمی‌توانستم صفحات کتاب را ورق بزنم و عملا از خواندن هم محروم شده بودم. قبل از این‌که توان دستم را به طور کل از دست بدهم تصمیم گرفتم که گذاشتن قلم در دهانم و نوشتن در این حال را تمرین کنم، چون به خوبی می‌دانستم که اگر به مرحله‌ای برسم که حتی نتوانم چیزی را امضا کنم از بین خواهم رفت. این کار در ابتدا بسیار مشکل بود، چون من نمی‌توانستم کاملا بنشینم. ولی در بیمارستان کنار من کاغذ را به یک بالش تکیه دادند و من گر چه با خطی بد، اما سعی می‌کردم تا چیزهایی را بر روی کاغذ بنویسم و مسوول پرستاران مرا در انجام این کار تشویق می‌کرد.“

آن موقع جوی در بیمارستان و از نظر مالی بسیار نیازمند بود و درست همان وقت بود که در زندگی او تغییری بسیار مثبت به وجود آمد. مسوول بیمارستان نگران این بود که مبادا زندگی او تبدیل به نوعی زندگی گیاهی شود و به دنبال چیزی می‌گشت تا بلکه نتواند از نظر فکری او را تحریک کند: ”جوی توانست یک مداد را در دهان نگاه دارد، پس ممکن است بتواند نقاشی هم بکند.“

جوی می‌گوید: ”اولین کار من ترسیم یک کارت تبریک کریسمس بود. با یک شمع و یک تکه چوب. گر چه می‌گویم کار خوبی بود ولی هرگز سعی نخواهم کرد چیز دیگری شبیه آن بکشم.“

جوی آن‌چنان از این اولین کار خود تشویق شده بود که تصمیم گرفت تمامی کارت‌های تبریک کریسمس خود را شخصا نقاشی و تهیه کند. آن موقع ماه اکتبر بود و تا رسیدن ژانویه او بیست و پنج کارت دیگر فراهم کرد و تصمیم گرفت که آن‌ها را برای کسانی که به او لطف داشته‌اند بفرستد، تصمیمی که بسیار به او کمک کرد.

درمانگری که یکی از همین کارت‌های زیبا را دریافت داشته بود از او پرسید که آیا تاکنون چیزی در مورد سازمان نقاشان با پا و دهان شنیده است یا نه: ”من می‌خواهم به آن‌ها نامه‌ای بنویسم و در مورد چگونگی عملکردشان سوالاتی بکنم.“ تنها چیزی که جوی از این سازمان می‌دانست این بود که مادرش از کارت‌های آن‌جا استفاده می‌کرد. بنابراین فکر کرد که فایده‌ای ندارد، زیرا تنها سه ماه است که نقاشی می‌کند و با توجه به توانایی‌هایش تنها خواهد توانست تابلوهای خیلی کوچک نقاشی کند. به هر حال، سازمان به نامه درمانگر پاسخ داد با ذکر این نکته که کارت‌های کوچک کاملا قابل قبول است و خواستار نمونه‌هایی از کار جوی شد. حالا جوی می‌خواست وسایل بهتری را که مورد استفاده هنرمندان است در اختیار گرفته و از راهنمایی‌های تخصصی بهره‌مند شود. انجام کاری خاص و خلاق، آن هم بعد از این مدت طولانی بی‌عملی که روح و روان انسان را به نابودی می‌کشاند، لطف و لذت دیگری به زندگی او بخشید. او آن‌چنان سخت و جدی به کار نقاشی پرداخت که هرگز پیش از آن کار نکرده بود. و در نتیجه دو سال بعد توانست یک عضو اصلی سازمان شود. این بدان معنا بود که بعد از تقریبا شش سال زندگی  به کمک موسسات خیریه، اکنون می‌توانست مانند سایر اعضای سازمان، استقلال مالی خویش را به دست آورد. در محوطه خانه‌های سالمندان خانه‌ای با یک پرستار به او پیشنهاد شد. ابتدا فکر می‌کردند که او تنها هفته‌ای دو یا سه روز می‌تواند در خانه خود باشد ولی تقریبا بلافاصله بعد از شروع این برنامه او نیاز به عملی دیگر داشت. بعد از عمل در جواب این که آیا هنوز هم مایل است در خانه‌ای خارج از بیمارستان زندگی کند یا نه، او پاسخ داد: ”البته!“ و برای این که در اجرای این خواستش موفق شود به او کمک‌های فراوانی شد.

امروز جوی، در حالی که از داروهای مسکن استفاده می‌کند در خانه خود زندگی می‌کند و همان گونه که انتظار می‌رفت، در خانه او گل‌های خانگی بسیار زیبا رشد و پرورش داده می‌شوند. البته او برای کارهایی مانند پوشیدن لباس و تهیه  غذا به کمک نیاز دارد و بنابراین هر روز صبح پرستاری به خانه‌اش می‌آید تا او را از روی تخت بلند کند و هر غروب برای بازگشتن به رختخواب نیز به همین کمک نیازمند است. پرستار کارهای روزمره خانه را نیز انجام می‌دهد.

جوی هنوز از نتیجه تلاش سخت خویش برای کسب استقلال لذت می‌برد. یکی از بهترین خوشی‌های او باغچه‌ای است که او برای پرورش گیاهان و درختچه‌های بیابانی درست کرده است. در حالی که کسی را استخدام کرده بود که کارهای فیزیکی را برای او انجام دهد، خودش طرح باغچه را ریخته و گیاهانی را که امروز چنین جذاب و زیبا شده‌اند،‌ خریداری کرده است. صندلی الکتریکی چرخدار او به شیوه‌ای طراحی شده که او می‌تواند با فشار چانه‌اش آن را هدایت کند و به کمک همین صندلی می‌تواند در باغچه‌اش حرکت کند. شاید تنها باغبانان دیگر بتوانند ناراحتی او را وقتی می‌بیند که باید برای گل‌ها کاری بکند و او حتی نمی‌تواند انگشتش را تکان بدهد، در نظر آورند. به همین دلیل، هر وقت دختر و پسرش به دیدن او می‌آیند، به کاشت و یا رسیدگی به کار گیاهان مشغول می‌شوند.

جوی می‌گوید: ”مادر دوم آن‌ها بسیار خوب با آن‌ها رفتار می‌کند. در واقع آن‌ها بیشتر بچه‌های او هستند تا من، ولی وقتی کسی بیمار و ناتوان شد می‌تواند این را هم به راحتی بپذیرد. وقتی آن‌ها بزرگ‌تر شدند، من توانستم راجع به شرایط خودم برایشان صحبت کنم و توضیح بدهم که من نه به این خاطر که مایل نبودم مراقبتشان را به عهده بگیرم، بلکه به این دلیل که ایمان داشتم این بهترین کاری است که می‌توانم انجام بدهم، مراقبت و سرپرستی آن‌ها را به عهده کس دیگری سپرده‌ام. این کار من نه از روی بی‌تفاوتی، بلکه کاری از روی عشق بود. عشق به زندگی بهتر برای همه ما!

مترجم: مریم سیادت – مجله موفقیت






طبقه بندي: ----، موفقیت،
برچسب ها:زندگی بهتر، داستان موفقیت، داستان زندگی جوی کلارک، جوی کلارک،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 10

[ یکشنبه 01 فروردين 1395 ] [ 0:44 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما