close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه ولی آموزنده
اللهم عجل لولیک الفرج

د یـــــــــد گـــــا ه= تبادل اندیشه های من و شما

 

داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار

 
 
گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!
ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید ...




ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه و آموزنده، داستان عابد، داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار، داستان عابد و ابلیس،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 88

[ شنبه 04 دي 1395 ] [ 10:30 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر

 
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد...




ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان شاهزاده و سه عروسک عارف پیر، داستان شاهزاده، عارف، سه عروسک،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 86

[ شنبه 04 دي 1395 ] [ 10:18 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿

داستان عبرت _آموز

میگن شیطان با بنده ای همسفر شد

موقع نماز صبح بنده نماز نخوند •

موقع ظهر و عصرهم نماز نخوند•

موقع مغرب و عشاء رسید بازم بنده نماز بجای نیاورد•

•موقع خواب شیطان به بنده گفت: 

من با تو زیر یک سقف نمیخوابم چون پنج وقت موقع نماز شد و تو یک نماز نخوندی میترسم غضبی از آسمان براین سقف نازل بشه که من هم با تو شامل بشم

بنده گفت تو شیطانی و من بنده خدا...چطور غضب بر من نازل بشه؟

شیطان درجواب گفت :

من فقط یک سجده اونم به بنده خدا نکردم از بهشت رانده شدم و تا روز قیامت لعن شدم در صورتیکه تو از صبح تا حالا باید چند سجده به خالق میکردی و نکردی وای به حال تو که از من بدتری!!!






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده، متفرقه،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، شیطان، سجده نکردن شیطان، سجده شیطان، نماز، موقع نماز، سجده بنده،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 77

[ جمعه 05 آذر 1395 ] [ 20:5 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

 

✔️داستان کوتاه (معرفت در درون تو است)

 

📕شاگردی که شیفته استادش بود تصمیم گرفت تمام حرکات و سکنات استادش را زیر نظر بگیرد. فکر می کرد اگر کارهای او را بکند فرزانگی او را هم به دست خواهد آورد. استاد فقط لباس سفید می پوشید، شاگرد هم فقط لباس سفید پوشید. استاد گیاهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گیاه خورد. استاد بسیار ریاضت می کشید و شاگرد تصمیم گرفت ریاضت بکشد و برای همین هم روی بستری از کاه می خوابید.

 

مدتی گذشت. استاد متوجه تغییر رفتار شاگردش شد. به سراغ او رفت تا ببیند چه خبر است. شاگرد گفت: «دارم مراحل تشرف را می گذرانم. سفیدی لباسم نشانه ی سادگی و جستجو است. گیاهخواری جسمم را پاک می کند. ریاضت موجب می شود که فقط به معنویت فکر کنم.»

 

استاد خندید و او را به دشتی برد که اسبی سفید از آن می گذشت. بعد گفت: آن حیوان را آنجا می بینی؟ او هم موی سفید دارد، فقط گیاه می خورد و در اصطبلی روی کاه می خوابد. 

فکر می کنی اهل معنویت است؟

 

تمام این مدت فقط به بیرون نگاه کرده ای در حالی که

در دیار معرفت امور ظاهری هیچ اهمیتی ندارند.






طبقه بندي: ----، موفقیت، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، شاگرد و استاد، معرفت، داستان کوتاه و آموزنده، معرفت در درون توست،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 15

[ پنجشنبه 09 ارديبهشت 1395 ] [ 16:1 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

🔱 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم 🔱

توبه

🌀 مردى با خانواده خود سوار بر كشتى شد و به دريا سفر نمود .

کشتى در وسط دريا در هم شكست جز همسر آن مرد تمام سرنشينان كشتى غرق شدند زن روى تخته پاره كشتى نشست و امواج ملايم دريا آن تخته را حركت داد تا به ساحل جزيره اى رساند زن در ساحل پياده شد و بعد از پيمودن ناگهان خود را بالاى سر جوانى ديد اتفاقا آن جوان راهزنى بود كه از هيچ گناهى ترس و واهمه نداشت .

🌀 جوان ناگاه ديد كه بالاى سرش زنى ايستاده سرش را بلند كرد. رو به زن كرد و گفت : تو جنى يا انسان ؟

زن پاسخ داد: از بنى آدمم !





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده، متفرقه،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه و آموزنده، داستان توبه، توبه،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 24

[ جمعه 03 ارديبهشت 1395 ] [ 10:38 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

داستان کوتاه 

قرار عاشقانه


روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد

پس نامه ای به او نوشت و گفت:

“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …

 





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، قرار عاشقانه، لیلی و مجنون، داستان لیلی و مجنون، داستان آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 16

[ دوشنبه 30 فروردين 1395 ] [ 18:34 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

حکایت


پسر کوچک و بداخلاقی بود که خیلی زود عصبانی می شد و موجب رنجش دیگران می گشت، روزی پدرش به او کیسه ای پر از میخ داد و از او خواست تا هر وقت کسی را ناراحت کرد با چکش یک میخ روی دیوار بکوبد.

روز اول سپری شد و پسرک ۳۷ میخ داخل دیوار فرو کرد. طی چند هفته بعد هروقت که سعی می کرد خشم خود را کنترل کند تعداد میخ هایی که روی دیوار می کوبید نیز رفته رفته کمتر می شد. سرانجام روزی فرا رسید که پسر کوچک دیگر عصبانی نشد و کسی را نرنجاند، وقتی پدرش از موضوع مطلع شد از او خواست تا هرروزی که قادر است هیجانات منفی خود را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بکشد.

روزها یکی یکی گذشتند و بالاخره روز موعود فرا رسید. پسر کوچک با شهامت به پدرش گفت: تمام میخ ها را از دیوار بیرون کشیده ام. پدر مهربانش او را با گرمی در آغوش کشید و وقتی که همراه پسر به سمت دیوار رسیدند به او گفت: پسرم کارت عالی بود اما به سوراخهایی که روی دیوار به جامانده نگاه کن. این دیگر همان دیوار سابق نیست.

او اضافه کرد: صحبت از روی عصبانیت و سخنان نیشدار همواره زخم هایی را برجا  می گذارد، اگر چاقویی را به قلب کسی فرو کنی و بیرون بکشی، دیگر مهم نیست چند بار بگویی متاسفم چون آن زخم ها هنوز آنجا هستند.

بیشتر مراقب رفتار و سخنانمان باشیم.






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:حکایت، داستان کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، میخ، دیوار، کیسه ای پر از میخ،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 16

[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 0:46 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

داستان_کوتاه

مرد_خوشبخت

لئو_تولستوی

 

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ  یک نتوانستند.

تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:لئو تولستوی، داستان کوتاه، مرد خوشبخت،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ دوشنبه 16 فروردين 1395 ] [ 14:49 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

📚 داستان کوتاه

 

در هند قطارها سه درجه دارند.

 

در دوران استعمار هند توسط انگلیسی‌ها کوپه‌های درجه‌ی یک، تنها برای طبقه‌ی حاکم، یعنی انگلیسی‌ها در نظر گرفته شده بود.

 

کوپه‌های درجه‌ی دو مخصوص طبقات بالای جامعه‌ی هند بود و کوپه‌های شلوغ و کثیف درجه‌ی سه با صندلی‌های چوبی مخصوص اکثریت مردم هند، یعنی فقرا را در خود جای می‌داد.

 

گاندی که وحدت خود را با فقرا از طریق شبیه کردن زندگی خود با زندگی آنها تحقق عینی بخشیده بود، همواره برای پی‌گیری مبارزاتش، با واگن‌های درجه‌ی سه سفر می‌کرد.

 

وقتی خبرنگاری دلیل این امر را از گاندی پرسید، او به سادگی پاسخ داد:

 «چون واگن درجه‌ی چهار نداریم»






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، گاندی، داستان واگن قطار، واگن، قطار، استعمار انگلیس،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 17

[ دوشنبه 16 فروردين 1395 ] [ 13:10 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

 توى کلاس بازیگری که مارلون براندو هم در اون بود ، از کلاس خواسته شد نقش مرغ‌هایی رو بازی کنن که قراره یه بمب بیفته رو سرشون !! اکثر افراد کلاس با وحشت شروع کردن به قدقد کردن ! اما مارلون براندو سر جای خودش نشسته بود و وانمود می‌کرد که داره تخم میذاره ! وقتی استلا آدلر استادش دلیل این رفتارش رو پرسید براندو گفت :

 

"من یه مرغم ! بمب چه میدونم چیه ؟؟"

... تفاوت انسانها در نوع اندیشیدن آنها به قضایاست ...

دانلود فیلم






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، مارلون براندو، مارلون، براندو، کلاس بازیگری، مرغ، بمب،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 32

[ پنجشنبه 12 فروردين 1395 ] [ 14:55 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

📗 فيل و طناب عقايدش

 

یک مربی حیوانات سیرک، می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند:

وقتی فیل هنوز کودک است، یک پایش را به تنه ی درختی می بندد. 

 

فیل بچه، هر چه هم که تقلا کند ، نمی تواند خودش را آزاد کند. اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است.

هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد، تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد. فیل تلاشی برای آزاد کردن خود نمی کند.

 

همچون فیل ها، پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده اند، اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه ی درخت عادت کرده ایم، شهامت مبارزه را نداریم؛ بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ی ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است!

 

برگرفته از : پائولو کوئلیو – مکتوب






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، پائولو کوئیلو، کتاب مکتوب، داستان فیل و عقایدش،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 6

[ جمعه 14 اسفند 1394 ] [ 18:6 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

نشانه اینکه در مسیر صحیح در حرکتید

این است که دیگر علاقه ای ندارید که به عقب برگردید.

 

 

ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺩﺭ ﺳﻨﯿﻦ ﭘﯿﺮﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﺸﻒ ﻻﻣﭗ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺮﺷﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻭ ﮐﻤﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺠﻬﺰﺵ ﮐﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ... ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ.

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺧﺘﺮﺍﻋﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻬﯿﻨﻪ ﺳﺎﺯﯼ ﻭ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻮﺩ. ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﺗﺶ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ،ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺵ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻬﺎ ﺍﺳﺖ !

 ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﻪ ﻧﺤﻮ ﻗﺎﺑﻞ ﻗﺒﻮﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻉ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ ... 





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
برچسب ها:داستان کوتاه، ادیسون،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 67

[ پنجشنبه 29 بهمن 1394 ] [ 23:4 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

قيمت دين!

مقيم لندن بود. تعريف مي کرد که يک روز سوار تاکسي مي شود و کرايه را مي پردازد. راننده بقيه پول را که بر مي گرداند ، 20 پنی (پول خرد کشور انگلیس) اضافه تر مي دهد!

 مي گفت چند دقيقه اي با خودم کلنجار ميرفتم که 20پنی اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر، بر خودم پيروز شدم و20 پنی را پس دادم و گفتم: آقا ! اين را زيادي دادي ...

گذشت و به مقصد رسيديم. موقع پياده شدن، راننده سرش را بيرون آورد و گفت: آقا، از شما ممنونم. پرسيدم بابت چي؟ گفت: ميخواستم فردا بيايم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شود؛ اما هنوز کمي مردد بودم. وقتي دیدم سوار ماشين شديد، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر 20 پنی را پس داديد بيايم. فردا خدمت می رسیم!

 تعريف مي کرد:« تمام وجودم دگرگون شد، حالي شبيه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالي که داشتم تمام اسلام را به بیست پنی می فروختم!»






طبقه بندي: ----، داستان های کوتاه ولی آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 4
تعداد بازديد مطلب : 58

[ دوشنبه 23 شهريور 1394 ] [ 7:39 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما

 

 

پاداش نیک دلی

پاداش نیک دلی

جنايت کاري که يک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و حالتي خسته و کوفته به يک دهکده رسيد.

 چند روزي چيزي نخورده بود و بسيار گرسنه به نظر مي رسيد. جلوي مغازه ميوه فروشي ايستاد و به سيب هاي بزرگ و تازه خير شد، اما پولي براي خريد نداشت. به خاطر همين دودل بود که به زور سيب را از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدايي کند. دستش توي جيبش تیغه سرد چاقو را لمس مي کرد که به يکباره سيبي را جلوي چشمش ديد. بي اختيار چاقو را در جیب خود رها کرد...        

 





ادامه مطلب ...



طبقه بندي: داستان های کوتاه ولی آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 116

[ دوشنبه 16 شهريور 1394 ] [ 23:35 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما


 

با سرعت حرکت نکنید!

روزی مرد ثروتمندی در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد! پاره آجر به گوشه ای از سپر اتومبیل او خورد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت، سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه دیده است.به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ...

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین  افتاده بود جلب کند.پسرک گفت: ««اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.»»

مرد با شنیدن حرف های پسرک، متأثر شد و به فکر فرو رفت ... او برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند و سوار ماشین شد و به راه افتاد ...

نتیجه:

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، به طرفتان پاره آجر پرتاب کنن! به اطرافتان بیشتر دقت کنید.






طبقه بندي: داستان های کوتاه ولی آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 4
تعداد بازديد مطلب : 42

[ دوشنبه 02 شهريور 1394 ] [ 19:30 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما


 

هیچ کس زنده نیست... همه مردند.

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از ساتید عادت به حضور و غیاب داشتند . تعدای هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند. ابتدا و انتهای کلاس، مجبور باشی تمام ساعت ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود.هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود،حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: ««استاد،همه حاضرند»» و بالعکس.

اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس می گفت:«« استاد همه امروز غایبند،هیچ کس نیامده!»»

در اواخر دوران تحصیل با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم این بانو را با این مضمون چاب کرده اند.

هیچ کس زنده نیست... همه مردند.

 

 

آمده ام تا گلی پیشکشت کنم، اما تو لایق همه باغ منی. باغ من از آن تو باد.

رابیندرانات تاگور






طبقه بندي: داستان های کوتاه ولی آموزنده،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 46

[ چهارشنبه 28 مرداد 1394 ] [ 18:58 ] [ محسن ]

[ نظرات () ]

محبوب کن - فیس نما